نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
46
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
مردمى ، از ان مهلكه جان بدر بردند ، و سپاه تاتار غنيمت بسيار يافت ، و از مال و سلاح و برگ و ساز ، گرانبار گشت ، و چون اين خبر غمانگيز بشاهنشاه رسيد ، بيتاب و اندوهناك شد " ن " نيرو ز دل خسته بيكبار برفت * چون تير ز شست ، دستش از كار برفت از بلاد ماوراء النّهر نوميد گشت ، و بتيرهروزى از جيحون بگذشت . و بدان هنگام كه حال دولت شاهنشاه دوچار اضطراب ، و كاخ وجود خالوزادگان وى كه مردان كار بودند ، خراب امد ، هفت هزار از ختائيان دست از وى بداشتند ، و پيروى تاتار اختيار كردند ، و علاء الدّين صاحب قندز بچنگيز خان پيوسته ، يارى وى برگزيد ، و دشمنى شاهنشاه آشكار گردانيد و امير جاه رزى ، ؟ ، از قدماى بلخ نيز هواخواه چنگيز گشت ، و مردم به ترك اتّفاق و معاضدت يكديگر گفتند ، و در نهان ، هريك از دايرهء جمع براهى رفتند ، و از انجا كار روى بتباهى نهاد ، و نقش بر اب افتاد ، و قوت بضعف گرائيد ، و حبل المتين سلطنت را تاروپود بگسيخت ، و رشتهء دولت پاره گشت ، آرى هرپيوسته روزى بناچار گسستگى پذيرد ، و هردرست بهنگامى شكست گيرد " ن " ز هركه خواهد گيرد خداى ملك و دهد * بهر كه خواهد و اينجا نه جاى چون و چراست قضاى اوست روان در تن جهان چون جان * بملك خويش خداوند هرچه كرد رواست و چون سران نامبرده بچنگيز خان رسيدند ، او را از خوف شاهنشاه و ضعف سپاه بياگاهانيدند ، و وى دو پيشرو لشگر يمهنويان و سبتاى بهادر را ، با سى هزار كس بفرستاد ، تا از آب جيحون به خاك خراسان شتافتند ، و خواستهء تقدير از پردهء غيب بعرصهء ظهور امد " ن " اى بسا خرمن روان كه بسوخت * آتش فتنه چون زبانه كشيد خاك خون سران بخورد چو آب * تا برو تند باد مرگ وزيد سپاه كينهخواه تاتار بر ان بلاد گذشتند ، و از قتل و غارت و تخريب چيزى فرو نگذاشتند ، كشت از گياه بپرداختند ، و آباد ويران ساختند ، از هيچ خرمن خوشهء و در هيچ گوشه توشهء ننهادند ، خواستهء عيان را بتاراج ببردند ، و ذخيرهء نهان را بكنجكاوى براوردند ، مردمان را به خون اغشتند ، و گوسفند و شتر نماندند ، و جز بوم نوحهگر زندهء ديگر نزيست ، كه درين مصيبت فغان اغازد ، و در ديار ديّارى نبود تا در ماتم ياران بسوگوارى پردازد ، و اينك بيت كمال ، مبين مقال و شاهد حال دى بر سر مردهء دو صد شيون بود * و امروز يكى نيست كه بر صد گريد